تبليغاتX
ستاره کوچک خوشبختی


واژه ها یخ زدند در سرمایی که احاطه ام کرده و هیچ کس جز خدای احد و واحد نمیداند که این سرما از کجا نشئت گرفته ...

آینه به باد تمسخر گرفته ام و اجبارم میکند تا ... تا !!!



پ.ن : مبتلا به بی روحی شده ام ، کسی درمانی سراغ ندارد !؟


نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388  توسط الهه  | 


 

همین طوری بی هوا و بی وزن دارم زندگی می کنم ...

چه ساده آرزوها و برنامه هام به باد فنا رفت بماند ...

شاید این خیلی خوب باشه که راحت با سخت ترین مسایل هم راحت روبرو می شم  و هضمش میکنم  اما گاهی از خودم می ترسم ،

 این طبیعیه که منی که توی ساده ترین مسایل کم میاوردم حالا نقش یه آدم آب دیده رو بازی می کنم که هیچی از پا درش نمیاره ؟

خوب راستش بیشتر خوشحال می شم و کمتر می ترسم  ، اما خداییش حیف همه ی ارزو های برباد رفته ام ...

حیف ...

 

نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388  توسط الهه  | 


 

دیشب اولین قطره های ابی بارون رحمت خدا روی زمینش فرود آمد ...

بارونی که اومدن پاییز دوست داشتنی منو یاد آور شد ، 

و مژده ،سمون ابری و زمین خیس ، از اشک آسمون رو برام آورد !!

و امروز هم از ادامه ی این بارش رحمت ایزدی چنان حال خوشی شدم که وصفش ناگفتنی ست !

هم اینک نیز موسیقی متن این نوشته ها هم ، صدای برخورد قطرات بارون رویِ برگای این درختای به خزون نشسته  ست ...

پاییز کمتر از هفته ای میاد و من پیشاپیش این ورود بی نظیر رو تبریک می گم . همین !

پاییز!!!

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  توسط الهه  | 


 

امروز عصر حدودا ساعت 5 عصر که بشه دقیقا میشه یک سال ...

یک سال از یه اتفاق مهم توی یه زندگی ! همیشه وقتی به یک ساله شدن این اتفاق فکر می کردم ، احساس می کردم چقدر باید این روز عجیب و جالب باشه ولی ...

امروز هم مثل همه ی روزای دیگه شروع شد و مثل همیشه بود . هیچ فرقی نداشت با روزای دیگه ...

اما خوبیش اینه که میدونم یه ساله که همه چیز عوض شده و با دید مثبت همه چیز بهتر شده ...

به شکر خدا .

نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388  توسط الهه  | 


 

تازگی ها حرفم نمیاید ...

دوباره دوره ی کم حرفی وبیحرفی سر زده ...

اما نمیدانم چرا از دلم نمیاید این که خطی برجای نگذارم !!!

خطی بماند تا شاید روزی یاد آور بی حرفی های بی دلیلم باشد ...

 

نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388  توسط الهه  | 


حذف شد ...
نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388  توسط الهه  | 


 

پرنده منهدم شد ...

شکارچی* طوری پرنده را شکار کرد که منهدم شد ،

بالی نماند یا سینه ای که از آن خون بچکد ... دونقطه دی

پرنده و جوجه اش با هم منهدم شدند ...

 

پ.ن : دونقطه دی این بار از صد تا ضجه و مویه تلخ تره ...

* . بی رحم ترین و  ابله ترین شکارچی قرن !!!


 

خبرهایی که می شنویم گاهی چه زجر آورند ، باز هم با خبرهای آشفته ذهنم آشفته شد ...

 

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388  توسط الهه  | 


 

از اون روزاییه که هیچی نمیاد تو ذهنم تا بنویسمش ،

هم خوشم و هم ناخوش ،

بگی نگی از یه امتحانی روسفید بیرون اومدم و آبروم حفظ شده ... خدا را سپاس !

اما کمی هم ناخوشم ... غصه ی چیزی را دارم که نباید !!!

ایراد نگیر بر من  ! ذهنم پراکنده تر از آن است که کلمات رو درست کنار هم بچیند و جمله های قشنگ درست کند .

کم کم دارم به روزی نزدیک میشم که باید زندگی دوبارمو جشن بگیرم ، داره میشه یک سال ...

خاطراتم گم شده و من از این بابت خوشحالم !!!

مبهمم ، گیجم ، گمم ....

***

پ.ن : تو آزمون کارشناسی مجاز شدم . با رتبه ۱۳۰۰ .

 

نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388  توسط الهه  | 


 

حلول ماه مبارک رمضان ، ماه میهمانی خدا بر تو گرامی باد ...

***

التماس دعا از همه ی عزیزایی که خدا بهشون نظر داره ، 

سر سفره ی افطار منو از یاد نبرید ... 

نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388  توسط الهه  | 


 

حال می گویم که فرشته بودن سخت نیست ، چون مقام و منزلت آدم بیش از اوست و آدم بودن است که سخت است و هرکسی نمی تواند آدم باشد به صرف ظاهر انسانی ...

***

دیروز و امروز از روزای قشنگ زندگیم بود . بدون این که افکار اجازه حمله داشته باشند !!!

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  توسط الهه  | 


 

عاشق بارانم

زیر این نم نم باران غروب

بال پرواز پرنده خیس است

آسمان گشته ز پرواز پرنده خالی

من خیالم همه بال است و هوای پرواز

و قناری نکند در شب باران پرواز ...

 

 تو انساني هستي

که تنها کمي آدم نيستي

و الا

مثل تمام آدمها دستهايت بوي خشت ميدهد

از حرفم دلگير نشو

فرشته بودن سخت است

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  توسط الهه  | 


 

دلم داره می پُکه ... 

...دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من ...

...منو درگیر خودت کن ، تا که آرامش بگیرم !!!

...با من غریبگی نکن ، با من که درگیر توام !!!

 

دلم برای هق هق تنگه ، اما نمی شکنه این بغض ...

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  توسط الهه  | 


 

می گویند که عشق را باید رها کرد تا اگر خواست خودش به سراغت بیاید !

خب رهایش کرد ، اما چه شد ؟ تنها ماند . بی کس یا بهتر بگویم بی دل !!!

بی کسی را می شود جوری تحمل کرد اما ...

بی دلی را چه کند ؟

 هفت سال است که رهایش کرده تا بیاید و حالا میداند که دیگر هرگز نمی تواند بیاید ، حتی اگر بخواهد !

پ.ن : خودمانیم ها ! همچین هم حرف شنو نبود که بخواهد نصیحتی را بپذیرد  و رهایش کند ، غرور لعنتی اش باعث تنهاییش شد !

 

 

نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388  توسط الهه  | 


 

 امشب حال پرنده ای رو که دام رو دید و دلش دانه می خواست رو از اعماق وجودم می فهمم !!!

دلم دانه می خواد !!! چه کنم ؟  

گاهی اونقدر فکر به مغزم هجوم میاره که گم میشم . گم میشم میان همه ی فکرهایی که می خواهند دوره ام کنند . دوره ام کنند و به زمینم بزنند .

امروز فکر می کردم که همیشه هم وصال زیبا نیست ها ! من فراق هایی را سراغ دارم که از فرط زیبایی کلمه ای درخورش یافت نمی شود ، و زیبا تر از هر وصالی ست .

امروز فکر می کردم که انتظار این قدرها هم که فکر می کنیم بد و تلخ نیست ها !

حس کردم اگر منتظر چیزی یا کسی نباشیم چقدر زندگی بی معنی و زشت بود !

خوب ! این نظر من است ، یا نه ، بهتر بگم فکریست که امروز هجوم آورد ! و شاید فردا برود .

و شاید هم بماند !

راستی ، مطمئن نیستم که فراق درست است یا فراغ !!!

 

تشنه ی آمدنت ام

اما نیامدنت امیدم میدهد

تا زنده بمانم

بلکه روزی بیایی !!!

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388  توسط الهه  | 


 

یه داستان جدید و یه روز جدید . شایدم یه تراژدی جدید که خیلی هم جدید نیست و بر میگرده به گذشته ای که به حمدالله تموم شد با همه ی خاطرات تلخ و شیرینش !

ماجرایی که تا دیشب درگیرش بودم و ذهنم رو کرده بود یه دنیا حرف نگفتنی تموم شد ، خدا رو شکر به خیر و خوشی ( و یه کم ناخوشی ! ) .

اما کاش همون ماجرا می بود و این یکی شروع نمی شد ... خدا خودش به داد برسه که دیگه دارم کم میارم !

نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388  توسط الهه  | 


 

عید بزرگ مسلمانان ، ولادت مهدی صاحب زمان بر دوستداران ولایتش مبارک باد .

 

دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در ردامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
 دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
 نگفتی ، جان خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
 ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می داریم
نگفتی کیست ، باری سرگذشتش چیست
 پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری کالاش را دریا فروبرده

...

ادامه دار وطولانی بود ، یه بخشی رو گذاشتم به یاد استادم که خیلی این شعرو دوست داشت .

قصه شهر سنگستان ...

نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388  توسط الهه  | 


 

ماندم ، ماندم میان دوراهی یاس و امید و یا شاید دوراهی نه !!! بلکه هزار توی امید و یاس ...

دقیقا حال توپی رو دارم که مدام از این دست به آن دست پرتاب می شود ....

و آن بچه های کوچک بازیگوشی که بازیچه دستشان شدم همان امید و یاس اند که حالی برایم باقی نگذاشتند .

هر ساعت یا بهتر بگویم هر دقیقه حالی متفاوت دارم و این خودش جایشکر دارد که هنوز حواسم را از دست نداده ام ...

وباز هم مثل همیشه حرفم نمی آید . بی بهانه !!!

 

نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388  توسط الهه  | 


 

تولد    تولد    تولد

امروز تولده . تولد ۳ سالگی کلبه تنهایی ام .

همدم خوشی وغمم ، توی روزایی که هیچ کس نمی فهمید منو و توی روزایی که خوشحالیمو جز این بلاگ هیچ کس درک نکرد .

تولدت مبارک کلبه تنهایی من . ستاره کوچیکی که قرار بوده خوشبخت باشی !

کورسوی امید

تا  سوی چشمم را نگیرد ،

آمدنی نخواهد شد .

خشکید ،

از بس راه را نگریست ...

 

نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388  توسط الهه  | 


امشب از اون شباس !!!

از اونایی که هیچی ش درست نیست ! افکارم اونقدر مغشوشه که حتی موقعه نوشتن رشته از دستم در می ره و یادم میره می خواستم چی بنویسم .

از سر شب خیلی سعی کردم درست افکارم و کنار هم بچینم و بیارم رو کاغذ تا بلکه آروم بشم .

اما نشد !!! یه دنیا سر در گمی دارمو به جای دو راهی توی یه مارپیچ وحشت ناک قرار گرفتم .

"خالی بودن ذهن !!! "    آرزوی من در این لحظه برای چند ثانیه ...

 

شکستم !

 

نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388  توسط الهه  | 


                           

بدون شرح

                

 

نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388  توسط الهه  |